حكيم زجاجى

698

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

همان بيشه‌اى را كه يزدان پاك * پديد آورد بر سر آب و خاك تو گويى كه شاخى مبريد از آن * به فصل تموز و بهار و خزان پس اين مردمان زندگى چون كنند * مبادا كه دل را دگرگون كنند به دو گفت جابر كه اى سرفراز * ز سلطان چنين است ما را جواز كه بىزر نگردند گرد گياه * همان هيمه بىسيم نايد به راه بگفتند كاى مرد اين روستاست * همه بيشه پرچارپا و گياست تو گويى در اين بيشه اى ارجمند * دهان همه بىزبانان ببند مگو آنچه ديگر نگفتست كس * مران از بر شهد شيرين مگس پى هيمه خود را بر آتش مسوز * چراغى ز شمع خرد برفروز ز سبزه اگر عاقل و مهترى * بود منبع ار « 1 » چارپايان خرى بگفتند بسيار سودى نبود * نيامد به كار اندرون آن جهود برفتند آن نامداران به كين * نشستند يك‌جا چو شير عرين بگفتند كاين مرد ترسانژاد * سر خويشتن داد خواهد به باد ببايد شدن كار او ساختن * جهان را از او بازپرداختن از اين كار ترسا خبردار شد * سراسيمه چون چرخ دوار شد از آن شيرمردان به گرگان گريخت * ز ديوان به نزد سليمان گريخت به پيش سليمان حكايت بگفت * از آن نره ديوان نهان و نهفت سليمان به هنگام بانگ خروس * بفرمود تا نامبردار اوس به جابر در آن زورمندى دهد * بزرگى و بالابلندى دهد نماند كه او را بلايى رسد * سررشتهء كار جايى رسد كه خون بايد اندر ميان ريختن * زمان تا زمان فتنه انگيختن برون كرد دستور خيلى گران * روان شد به كردار سيلى گران چو شيران به گرگان نهادند روى * به شكل پلنگان شده جنگجوى دو فرزند رستم خبر يافتند * از آنجا كه بودند برتافتند دو مرد دلاور چو مرغ بپر * شدند از بر مهتران نامه‌بر

--> ( 1 ) اين